
بهزاد نبوی برای این انقلاب حدود ششصد و خرده ای روز انفرادی کشیده. (برای درک مفهوم "بیش از ششصد روز انفرادی" میتوانید به تعابیر مقام رهبری درباره آن حدود ۵ یا ۱۰ روزی که قبل از انقلاب انفرادی رفته اند مراجعه کنید). بعد از انقلاب هم دوباره بهزاد را برده اند زندان و انفرادی و با لباس خواب و دمپایی آورده اندش دادگاه. احتمالا بهزاد پیش خودش این سوال را میپرسد که بالاخره: ما انقلاب کردیم یا ... ؟!
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14:52  توسط محمد امین
|
انتخاب ۶ نفر حقوقدان برای شورای نگهبان حالت فرمالیته دارد و خود حقوقدانان هم بیشتر از اینکه حقوقدان باشند فقیهند و قدرت عرض اندام در برابر فقهای شورا ندارند. مثلا ایشان یکی از حقوقدانان شورای نگهبانند!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:5  توسط محمد امین
|
بیانیه های میرحسین مثل داستانهای مصطفی مستور میمانند. شاید همه حرفهایش آن جوری که باید نباشد اما یک جمله هایی دارد که همان یک جمله برای ویران کردن تو کافیست. همان یک جمله حسابی کیفورت میکند. مثلا آنجایی که میگوید راه سبز امید را باید زندگی کرد یا تولد من نه هفتم مهر بلکه آن روزی است که با شما آشنا شدم یا اینکه عده ای با مشت های گره کرده به سمت من می آمدند اما من آن چهره ها را هم دوست دارم یا در این بیانیه آخر که گفته امام پیرو دانشجویان بود و نه دانشجویان پیرو خط امام.
همه اینها نشان میدهد که اصلاحات رهبری پیدا کرده که میتوان به آن اطمینان کرد. رهبری که درد جامعه ما را درست شناخته. ما در صد سال اخیر در تاریخ کشورمان دو انقلاب بزرگ داشتیم که توده مردم به جای حرکات آگاهانه اطاعت بی چون و چرا از یک قشر خاص داشتند که بعد از مدتی هم چون شناخت درستی از کار خود نداشتند بی میل و سر خورده شدند. در انقلاب مشروطه مردم پیرو روشنفکران فرنگ رفته بودند و هرآنچه آنان میگفتند سمعا و طاعتا قبول میکردند و بعد از مدتی هم حواسشان رفت به کار خودشان و انقلاب مشروطه با کله زمین خورد. چون آن شعارهایی که میدادند شعارهای خودشان نبود. در انقلاب ۵۷ هم مردم پیرو قشر مذهبی شدند و هرآنچه آنان گفتند پذیرفتند. وقتی امام گفتند جمهوری اسلامی همه رای دادند. اگر هم میگفتند حکومت اسلامی یا جمهوری دموکراتیک اسلامی باز هم رای میدادند. چند درصد مردم آن روزگار فرق اینها را میدانستند؟
این همان چیزی است که میرحسین هم فهمیده و می بینیم که میگوید پیش رویمان راه داریم که باید آن را زندگی کرد. اگر دنبال انقلاب و و جنبش و کودتا و حرکتهای ضربتی زودبازده باشیم شاید نتیجه زودهنگام بگیریم اما دیرپا نخواهد بود. کما اینکه ما هنوز هم به دنبال تحقق عملی شعارهای انقلاب مشروطه هستیم. باید حواسمان باشد که راه سبز امید "راه" است و خصلت راه طولانی بودن و متوقف نشدن است. الان چند درصد مردم ما دغدغه تعریف نشدن جرم سیاسی در اصل ۱۶۸ قانون اساسی را دارند؟ چند درصد مردم نیاز به آزادی احزاب برای پیشرفت کشور را وجدان کرده اند؟ چند درصد مردم لزوم آزادی تجمعات و راهپیمایی ها را درک کرده اند؟ تازه وضعیت شهرستانها و روستاها به مراتب اسفناک تر از شهرهای بزرگ است.
اگر بناست راه سبز امید را زندگی و شبکه های اجتماعی را تقویت کرد و حرکتهای آگاهی بخشی انجام داد دقیقا برای همین است که در توده های مردم و اقشار مختلف این مسائل تبدیل به نیاز و خواسته جمعی شود. والا با جنبش و انقلاب نمیتوان این خواستها را نهادینه کرد. زندگی کردن این راه هم سختی های خاص خودش را دارد. باید واقعا آنهایی که برایت آرزوی مرگ میکنند را از صمیم قلب و نه ظاهری و لفظی دوست داشته باشی. وقتی کسی که بر سر پیامبر خاکستر وشکمبه گوسفند می ریخت مریض شد پیامبر به عیادتش رفتند. وقتی شخصی از دادن فحشهای رکیک به امام مجتبی فارغ شد حضرت از او سوال کردند که اگر جایی برای اقامت ندارد به او اسکان بدهند. ما هم باید اینگونه باشیم. باید واقعا مخالفینی که به خونمان تشنه اند را هم دوست داشته باشم و محبتشان را در قلبمان جا بدهیم. هرچند کار بسیار دشواری است.
در این راه نباید مقلد و مقهور هیچ شخصیتی شویم. به قول میرحسین نباید این حرکت عظیم را به کیش شخصیت آلوده کنیم. میگویند دموکراسی را نمیتوان سزارین کرد بلکه باید صبر کنیم تا به وقت خودش و به طور طبیعی متولد شود. دموکراسی سزارین شده زود میمیرد. باید این دموکراسی را با تمام ابزار و ادواتش راه دید و این راه را زندگی کرد. عجله کار شیطان است!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:24  توسط محمد امین
|
من هر وقت ۷/۷/۷۷ را میشنوم ناخود آگاه یاد برنامه نیم رخ میفتم. احتمالا سالهای دیگر هم هر وقت تاریخ ۸/۸/۸۸ را بشنوم یاد میلاد امام رضا (ع) میفتم. حالا میخواهم در تاریخ ۸/۸/۸۸ یاز ده سال بعد یعنی ۹/۹/۹۹ را برای خودم پیش بینی کنم و روز نوشت های آن سال خودم را الان حدس بزنم.
...
جمعه ۹/۹/۹۹
از خواب که بیدار شدم حوصله صبحانه خوردن نداشتم. انگار نه انگار که آذرماه است. هوا اصلا سرد نیست. موبایل را نگاه کردم. کلی تماس بی پاسخ داشتم. یکی یکی زنگ زدم. اکثرا کاری بود و یکی یادآوری کرد که دادگاه فردا صبح را یادم نرود. رفتم اینترنت و ایمیلم را چک کردم. آقای بیاتی از کارولینا ایمیل زده بود و درباره کرسی که تازگی ها گرفته بود گفته بود. یک عکس هم از خودش ومحمد باقر کنار مجسمه آزادی فرستاده بود. به خبرها هم سرر زدم. قالیباف رفته راه آهن کرمان-شیراز را افتتاح کرده. مجلس هم بعد از کلی جروبحث بالاخره قبول کرده که ایران به کنوانسیون منع تبعیض علیه زنان بپیوند. یاد آن روزهایی افتادم که حرف زدن درباره این کنوانسیون هزار تا استغفرلله داشت. یک پست جدید هم برای وبلاگ گذاشتم. به مامان زنگ زدم و برای شام دعوت شدیم آنجا. بعد از نهار جلوی تلویزیون دراز کشیدم. خطیب این هفته نماز جمعه جنتی بود و سُر و مُر و گنده داشت خطبه میخواند. تلویزیون هم به مناسبت امروز کلی از این برنامه های جلف داشت. بعد از ظهر با خانومم رفتیم بیرون برای خرید. ترافیک وحشتناک و بود. از اینکه دوباره عصر جمعه تصمیم گرفتم از خانه بزنم بیرون کلی به خودم بد و بیراه گفتم. مغازه ها هم خیلی شلوغ بود. کفشم را دیروز در مراسم ختم یکی از اقوام دزدیده بودند و مجبور شدم یک کفش برای خودم بخرم. برگشتنی دیدم جریمه شده ام. مشکل پارکینگ تهران حل نشدنی است. موبایلم زنگ زد. علی بود. گفت توانسته وسپایش را به قیمت خیلی بالایی به یک کلکسیونر بفروشد و بابت این قضیه خیلی خوشحال بود. خدا را شکر کردم که این موتور اقل کم یک خیری هم رساند! وسط شام یک اس ام اس برایم آمد که "۸/۸/۸۸ را یادت میاد؟" آهی کشیدم. انگار آن روزها دلمان خوش تر بود. یادش به خیر و نیکی!
پ.ن: خیلی هم جدی نگیرید! شاید خیلی هم واضح نباشد اما سعی داشتم حالت طنز داشته باشد. مخصوصا بحث زن گرفتن و وکالت!
...
از وبلاگهای مشق شب و خام دست و ماهی حوض و ... دعوت میکنم که ۹/۹/۹۹ خودشان را پیش بینی کنند. آخر لیست را هم باز گذاشتم که هر کس خواست در این باره بنویسد اضافه کنم. هرکسی هم که نوشت بگوید تا لینکش را اینجا بگذارم.
----------
وبلاگ خام دست دعوت را اجابت کرد. وبلاگ مشق شب هم دعوت ما را اجابت کرد. وبلاگ اقلیما هم به جمع ما پیوست. وبلاگ حادثه صبح چهاردهم هم لطف کردند و به جمع ما اضافه شدند. وبلاگ نوستالوژی بجستان هم اضافه شد. وبلاگ رویای آبی هم وارد این پیش گویی شد. وبلاگ تازه کار هم اضافه شد. وبلاگ دل م می نویسد هم آمد.
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:47  توسط محمد امین
|
می گند از هر چی منع کنی سرت میادها! یک عمری هر وقت میخواستیم کسی رو مسخره کنیم میگفتیم سوپ رو با چنگال میخوره. امروز که با یکی از دوستان قدیمی رفته بودیم بیرون کلی پول اضافه دادیم که بستنی رو با نی بخوریم!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:22  توسط محمد امین
|
جناب احمدی مقدم چند روز پیش گفتند:"برخي برخوردها در حوادث ميبينيم كه ماموري برادر بسيار خوبي است اما تند شده و زده شيشه يك خودرو را هم شكسته حال ميخواهيم تنبيهش كنيم دلمان نميآيد چرا كه مامور فحش خورده، سنگ خورده، عرق ريخته و حالا كاري هم كرده اما نميشود و همين را هم ما نميپذيريم"
جناب سردار مردم هم وضع بهتری نداشتند. با احساساتشان بازی شد٬ به شعورشان توهین شد٬ در افواه مسئولان مملکت آشوبگر و اغتشاشگر نامیده شدند٬ باطوم خوردند در حالیکه دستشان خالی بود٬ گاز اشک آور خوردند٬ گلویشان از گاز فلفل سوخت٬ به خوابگاه و خانه شان حمله شد٬ از تحصیل محرومشان کردند٬ خواهران و برادرانشان را کتک زدند و عزیزانشان را دستگیر کردند.
سردار خودتان کلاهتان را قاضی کنید. شما طبق منطق خودتان حق را به مردم میدهید یا به ماموری که به خاطر حمله به مردم پول هم میگیرد؟!
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:34  توسط محمد امین
|
هروقت همه وضعیت حجاب را اسفناک توصیف میکردند من میگفتم که این حرف درست نیست و افراد بدحجاب مثل کف روی آب می مانند که بیشتر به چشم می آیند و الا اوضاع کلی حجاب خیلی هم خراب نیست. اما در این چند ماه به نظر من هم اوضاع حجاب به شدت خراب شده و روز به روز هم بدتر میشود. نکته تاسف بارش هم اینجاست که این حجاب های ناقص و آرایش های عجیب و غریب فقط به دختران محدود نمیشود و خیلی وقتها می بینی که یک خانم با شوهر و بچه اش راه میرود و از آن حجابهای کذایی دارد. حالا گیرم زنها خودشان قید وبندی ندارند پس غیرت مردها کجا رفته؟! البته این روزها از غیرت حرف زدن حدیث یار سفر کرده است!
حالا کاش این بد لباس پوشیدن به خانم ها محدود می شد. چند وقت پیش از جلوی یک مغازه ای در یک خیابان پر رفت و آمد رد شدم . روم به دیوار ویترین مغازه پر از شورت مردانه مارک دار بود که به نظر گران قیمت می آمدند. پیش خودم گفتم مگر لباسی که اصلا دیده نمیشود هم مهم است که چی باشد؟ تا اینکه چند روز پیش یک پسری را دیدم که پیراهن کوتاه پوشیده بود و شلوارش از پایش آویزان بود و مارک شورتش افتاده بود بیرون. تازه دوزاریم افتاد که آهان! ازقضا همان روز در مترو چهار پسر جوان جلوی من ایستاده بودند که سه تا از آنها دقیقا همین وضعیت را داشتند.
البته یک زمانی میگفتند خاتمی که آمد بی حجابی را آورد اما در این چهار سال بعد از خاتمی وضع حجاب بهتر که نشده هیچ٬ به مراتب بدتر هم شده. هر طیف فکری که بر کشور حاکم میشود یک سری ویژگی ها را خود به خود وارد جامعه میکند. آن اوایل که آقای احمدی نژاد رای آورد من فکر میکردم یکی از مسائلی که اوضاعش بهتر میشود بحث حجاب است. ولی دیدیم این گروهی که با شعارهای دین مدارانه وارد عرصه شدند بیش از هر جنبه از اسلام باعث رشد اسلام هیئتی و ریش و انگشتری شدند و مداحان را بر علما برتری دادند. البته اینها سعی کردند که حجاب را بهتر کنند اما به جای کار فرهنگی و فکری گشت های ارشاد را علم کردند. میگویند غریق به هر گیاه کوچکی هم چنگ میزند. اینها هم میدانستند که با گشت ارشاد مشکل حجاب حل نمیشود اما چون از طرفی از آن وضعیت ناراضی بودند و از طرف دیگر راه حل بهتری نتوانستند پیدا کنند مجبور شدند گشت های ارشاد را با آن وضعیت راه بیندازند. آن اوایل هم اعلام کردند همان طوری که بستن کمربند ایمنی را با چند روز سخت گیری بین مردم جا انداختیم٬ وضع حجاب را هم میخواهیم با گشت های ارشاد بهبود ببخشیم! اون وقت ملا نصرالدین را مسخره میکنند!
اگر دست من بود از همان اول حجاب را اجباری نمیکردم. یک بنده خدایی هم میگفت همان اوایل انقلاب شهید مطهری همراه یک نفر دیگر (که یادم نیست) رفته بودند قم پیش مرحوم امام و گفته بودند که بهتر است از همین اوایل کار حجاب را اجباری نکنیم. حتی شنیده ام آیت الله سیستانی هم در عراق گفته اند که لازم نیست حجاب اجباری باشد. البته اجباری نبودن حجاب یقینا به معنای نفی حجاب نیست.
نکته ای که ما کاملا آن را رها کرده ایم و برای همین کارمان به گشت ارشاد و امثالهم کشیده همان امر به معروف ونهی از منکر است. اگر واقعا ما می آمدیم و با دیدن حجاب و پوشش ناهنجار یک خانم و یا آقا با رعایت شرایط امر به معروف و نهی از منکر به او تذکر میدادیم و از این کار خودمان نه خجالت میکشیدیم و نه با دیدن چند عکس العمل زشت از این کارمان صرف نظر میکردیم هیچ وقت کارمان به اینجا نمیکشید. حضرت امیر همه کارهای نیک و جهاد را در برابر امر به معروف و نهی از منکر مانند قطره ای در برابر دریا می دانند. من به شخصه اعتراف میکنم که تا به حال به خانم بدحجابی تذکر نداده ام. ولی واقعا باید سعی کنیم با همین کارهای ساده که بیشتر جنبه فرهنگی و اخلاقی دارند و نه نظامی و چوب و چماقی وضعیت را بهتر کنیم. انشاالله
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:42  توسط محمد امین
|
آوازعاشقانه ی ما درگلو شکست
حق با سکوت بود،صدا درگلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما درگلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده دردلم
آن گریه های عقده گشا درگلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای،های های عزا درگلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم،خواب بود
خوابم پرید وخاطره ها درگلو شکست
“بادا” مباد گشت و”مبادا”به باد رفت
“آیا ” زیاد رفت و ”چرا” در گلو شکست
فرصت گذشت وحرف دلم نا تمام ماند
نفرین وآفرین ودعا درگلو شکست
تا آمدم با توخداحافظی کنم
بغضم امان ندادو"خدا…" درگلو شکست
امروز وقت خداحافظی و دقیقا همان موقعی که سوار شدی شاید جزو بدترین روزها و لحظه ها بود. قبلش چندباری با هم خندیدیم اما هیچ کدام از ته دل نبود. وقتی سوار شدی و بین من و تو یک شیشه حایل شد خیلی حالم گرفته شد. تو هم که امروز واضحا کسل بودی و خلاصه ترکیبمان یک چیز هچل هفتی شد که خدا میداند! اینقدری که امسال معنای بی وفا بودن و نامرد بودن دنیا را فهمیدم قبلش هیچ وقت احساس نکرده بودم. شاید هیچ کس به اندازه من از رفتن تو ناراحت نشده باشد اما چه میشود کرد؟!
روز اولی که سر کلاس مقدمه ردیف پشتی من نشسته بودی و یکدفعه شروع کردی با استاد به جروبحث کردن احساس کردم از آن بچه سوسول هایی هستی که ادای روشنفکری در می آورند و کافی شاپ و قهوه اسپرسو برنامه روتینشان است. البته اعتراف میکنم که پیش بینی ام درست نبود. شاید آن روز اصلا فکر نمیکردم که همین آدم بشود صمیمی ترین دوست من.
ما هر قدر هم از هم دور باشیم اما باز هم مثل گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم. برای هر دقیقه با هم بودنمان کلی خاطره داریم. آن کباب و ریحان شاه عبدالعظیم و تراژدی انگشت! و دری که امکان داشت دیگر باز نشود! آن مشهد رفتن به یاد ماندنی و خنده های قطارش. آن ناهار تپل سالن اجلاس سران و داستان گرفتن چفیه از مهمانها. آن وویس تاکسی های بی نظیر. آن شب لعنتی جلوی ستاد. آن پیاده روی از آزادی تا فردوسی در معیت آقای مسافری و جاماندن کیف و موبایل و توفیق اجباری پیتزا خوردن بعدش. آن آش میدان انقلاب و قدم زدنش در غبار. راستی چایی که نیست دو تا میخوری! اگر بخواهم همه خاطرات را یکی یکی بگویم حوصله جفتمان سر میرود. ای بابا! یکی من را از برق بکشد. قرار نیست هیچ کداممان بمیریم که من شروع کرده ام به روضه خواندن!
البت الان خیلی زود است که بخواهم درباره نتایج مثبت یا منفی این وقایع اخیر حرف بزنم اما میخواهم بگویم که بیا تا گل برافشانیم و فلک را سقف بشکافیم. وقتی یک کم به دور و ورمان نگاه میکنم میبینم اوضاع ما آنقدرها هم قاراشمیش نیست که نشود هیچ کاریش کرد. چه بسا از قبل هم بهتر شود. حافظ علیه الرحمه هم که گفت اگر قرار باشد در این بازار سودی باشد برای توست اخوی.
پس فعلا منتظر میمانیم و دستمان را میزنیم زیر چانه مان و زل میزنیم به رحمت و حکمت خدا تا ببینیم آخر این قصه پر غصه چه میشود.
عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم
بعون الله الملک الاعلی
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:38  توسط محمد امین
|
خداوند در قرآن درباره یهودیان و مسیحیان میگوید: اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحانَهُ عَمَّا يُشْرِكُون. یعنی: "حبرها و راهبان خويش و مسيح پسر مريم را به جاى اللَّه به خدايى گرفتند و حال آنكه مأمور بودند كه تنها يك خدا را بپرستند، كه هيچ خدايى جز او نيست. منزه است از آنچه شريكش مىسازند."
در تفاسیر در ذیل این آیه احادیثی از امامان معصوم نقل شده که فرموده اند:
1- در كافى از ابى بصير گويد: خدمت حضرت صادق عليه السّلام عرض كردم: اتخاذ نمودند احبار و رهبانان، خدايان غير از حق تعالى؟ حضرت فرمود:
آگاه باش قسم به خدا دعوت نكردند ايشان مردم را به عبادت خود، و اگر دعوت مىكردند مردم اجابت نمىنمودند و لكن احبار و رهبانان حلال كردند براى آنها حرام را و حرام نمودند بر ايشان حلال را، پس اطاعت كردند از جهت آنكه شعور نداشتند، يعنى قوه شعور و ادراك را مهمل گذاشتند و الّا غير خدا را در تحليل محرمات و تحريم محللات اطاعت نمىكردند.
2- عياشى از ابى بصير از آن حضرت روايت نموده در اين آيه شريفه فرمود:
آگاه باش، قسم به خدا روزه نگرفتند و نماز نخواندند براى ايشان، و لكن احبار و رهبانان حلال نمودند بر ايشان حرام را و حرام كردند حلال را، پس ايشان متابعت كردند.
3- مصعب بن سعيد نقل نموده از عدى بن حاتم كه گفت: من نصرانى بودم، و صليبى از طلا در گردن، خدمت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله شرفياب، حضرت فرمود: يا عدى بن حاتم، اين بت از گردن خود خارج كن. من بيرون آوردم، و بينداختم، بعد حضرت سوره برائت تلاوت و به اين آيه رسيد «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ» من گفتم: ما ايشان را عبادت نكرديم، فرمود: تو به قول آنها حلال را حرام و حرام را حلال دانى؟ عرض كردم: بلى، فرمود: اين عبادت احبار و رهبانان است.
4- ربيع رازى گويد: ابو العاليه را گفتم اين ربوبيت احبار و رهبانان چگونه بود؟ گفت: احكام حلال و حرام را در تورات ديدند، با اين حالت گفتند ما سبقت بر علما نبريم، هر چه آنها گويند متابعت كنيم. علما خلاف احكام تورات بيان نمودند، آنها هم قبول و اطاعت كردند. بعضى گفتند اتخاذ نمود ايشان را نظير و مثل خدا در وجوب اطاعت.
یعنی علمای دین خود را تا حد خدا بالا بردند به نحوی که وقتی آنها حلالی را حرام یا حرامی را حلال میکردند به واسطه اینکه آنها عالم هستند حرفشان را می پذیرفتند و برای یک انسان معمولی چنین مقامی را متصور می شدند.
آیا سرنوشت یهودیان و مسیحیان از ما دور است؟ آیا ما برای غیرخدا چنان مقامی قائل نمیشویم که حتی اگر دستور به حرام داد آن را وظیفه شرعی خود بدانیم و حتی نفس محترمه را هم به واسطه اینکه فلانی گفته محترمه ندانیم؟
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:43  توسط محمد امین
|
وقتی به یک حرکت کاملا سیاسی اسم "جنگ نرم" بدهی آنوقت نیروهای نظامی مثل سپاه را هم به اسم اینکه "جنگ" است وارد سیاست میکنی. خدا بیامرزد مرحوم امام را!
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:46  توسط محمد امین
|