تو این چند روز دائما از افراد مختلف میشنوم که میگند: خدا بیامرزه شاه رو! هرچی هم براشون منبر میرم که بابا شاه هم آدم جلاد و بی شرفی بود زیر بار نمیرند. عجب بساطی شده!
تو این چند روز دائما از افراد مختلف میشنوم که میگند: خدا بیامرزه شاه رو! هرچی هم براشون منبر میرم که بابا شاه هم آدم جلاد و بی شرفی بود زیر بار نمیرند. عجب بساطی شده!
-حتما یک بار ارزش خواندن دارد
............
خطبه امام حسین (ع) در سال آخر زندگی معاویه، یک سال قبل از واقعه کربلا در جمع علما و بزرگان مدینه
شب ها و روزها اينقدر رفتند و آمدند كه بالاخره قرص ماه ما يك سالش شد.
اولش كه ميخواستم اين وبلاگ را راه بيندازم احساس ميكردم ميخواهم كار خيلي مهمي انجام دهم. با چند نفر راجع بهش صحبت كردم٬ كلي روي اسمش فكر كردم و حتي يك پروتكل هم براي خودم نوشتم و پيش خودم قرار گذاشتم كه از آن تخطي نكنم. ولي بعد از يك مدتي فهميدم همچين كار مهمي هم نيست!
اين قرص ماه ما اولش قرار نبود سياسي باشد اما وقتي در اين مدت حتي رنگ لباسمان هم رنگ و بوي سياست داشت مگر ميشد وبلاگ بي نصيب بماند؟! در اين يك سال ۱۰۶ پست گذاشتم كه از بين اينها خودم اين شش تا (اين و اين و اين و اين و اين و اين) را بيشتر دوست دارم.
در مجموع قرص ماه با همه شادي ها و غم هايش حتما يكي از خاطرات زندگي من خواهد بود. تا اين جاي كار هم تجربه و خاطره خوبي بوده. انشاالله از اين به بعدش هم خوب باشد
از رفتنش دهان همه باز
انگار گفته بودند پرواز٬ پرواز ...
۴۰ روز است که از پیش ما رفته اید. یعنی ۴۰ روز است که آزاد شده اید٬ آزاد. با خیال راحت سر مزار شهید محمد می روید و عقده پنج سال حصر و دوری از فرزند را از دل باز میکنید. مشهد می روید بدون اینکه برادرتان را جای خودتان بگذارید. اگر پیش مرحوم امام رفتید حاج احمد آقا را هم صدا کنید تا او هم "رنج نامه" شما را بشنود. احتمالا با مطهری هم کلی درد و دل کرده اید و یاد خاطرات را زنده کرده اید. یادش به خیر که برای نماز شبتان آبی که برائه من النار بود آورده بود. شهید بهشتی را که دیدید چطور بود؟ نکند از بلایی که سر علیرضا آورده اند ناراحت بود؟ اگر چند چشمه از بلاهایی که سر شما درآوردند را برایش بگویید فکر کنم علیرضا به کل از یادش برود.
آقا یک سر هم به دفتر بزنید. احمد آقا و آقا سعید و هادی قابل و ایازی و فاضل میبدی و صالحی خیلی تنها شده اند. اگر گذرتان به جای زنده دلان افتاد به احمد قابل و مجتبی لطفی و عماد باقی هم سری بزنید. بندگان خدا غریبی و اسیری و غم یار دامنشان را گرفته.
آقا جایتان خالی نبودید ببینید بعد از شما چه علم شنگه ای را انداخته بودند. به بیتتان حمله کردند٬ پارچه های سیاه دیوار حسینیه را کندند٬ نگذاشتند برایتان مراسم بگیرند و دوباره علیه تان راهپیمایی کردند و شعار دادند. نمیدانم میگذارند امروز مراسم چهلم تان برگزار شود یا نه اما بگذارید دلشان خوش باشد. به قول کسانی که آمده بودند تشییع جنازه تان: عزت خدادادیه. و تعز من تشاء
....
اگر خواستید فاتحه ای برای آن مرحوم قرائت کنید
با اینکه از مطلب های کپی ـ پیست ای خوشم نمیاد ولی نتونستم از این یکی بگذرم. محمد قوچانی در قسمت اول سرمقاله این هفته ایراندخت مطلبی با تیتر "سبزهای جعلی و آدرس ها غلط دکتر بقایی" نوشته. قسمت اولش درباره مجله ای با جلد سبز رنگ است که مواضعی اولترا راست دارد ولی اصلاح طلبان را متهم به خیانت به آیت الله منتظری کرده و یا به خاتمی خرده گرفته است که چرا میخواهد میانجیگری کند و به اصلاح طلبان معترض خیانت کند. در قسمت دوم هم یک مطلب تاریخی از دوران نه چندان دور نوشته.از آنجایی که حال نداشتم همه اش را تایپ کنم(!) فقط آن قسمت تاریخی اش را میاورم. به نظرم خیلی خیلی مطلب مهمی را گفته. شاید به نظر بعضی ها اینقدرها هم مهم نباشد ولی به نظر من میشود ریشه تمام این فراز و فرودها و بی اعتمادی های اخیر را از لابلای همین متن پیدا کرد:
".... در دوران نهضت ملی ایران در دهه ۲۰ جریانی مرموز به رهبری افرادی مانند مظفر بقایی چه نقش پیچیده ای در تعمیق اختلافات میان سران نهضت ملی دکتر محمد مصدق و آیت الله کاشانی ایفا کردند. آنان در ابتدا برای تعطیل کردن دکان توده ای ها و همه چپ ها که مدعی جانبداری از زحمت کشان ٬ توده ها و رنجبران بودند حزب زحمتکشان را ساختند و روزنامه شاهد را منتشر کردند و از موضعی سوپر چپ علیه چپ نوشتند و آن را خلع سلاح کردند اما با حذف چپ در آغوش راست ترین نهاد حاکم یعنی دربار غلتیدند. جریان مظفر بقایی از طریق افرادی مانند شمس قنات آبادی به تحریک آیت الله کاشانی علیه دکتر مصدق پرداختند و خود در مقام تحریک رئیس دولت ملی علیه رئیس مجلس ملی برآمدند و به نام ملی گرایی اسلام را و به نام اسلام گرایی ایران را تخریب کردند و نهضت ملی را به شکست کشاندند.
همین جریان سیاسی بود که از شکل گیری هر توافق و مصالحه ای جلوگیری میکرد و با پخش اخبار دروغ مانع از سازش سران نهضت میشد. عمده دلیل مخالفت امام خمینی با دکتر مصدق توهین در عصر وی به روحانیت بود. حداقل هنوز تا امروز معلوم نشده است چه کسانی با انداختن تصویر آیت الله کاشانی بر گردن سگ ها سبب نفرت اسلام گرایان از ملی گرایان شدند و این زخم تاریخی میان ایران دوستی و و اسلام خواهی را ایجاد کردند. مظر بقایی در سال بعد از شکست نهضت ملی هم نقش خود را ایفا کرد. چندی به دربار نزدیک شد اما طرد شد و هرگز به آرزوی ریاست دولت نرسید. پس از انقلاب اسلامی هم سعی کرد رابطه روشنفکران دینی و روحانیون مبارز را خراب کند اما سرانجام بازداشت و به اتهام جاسوسی دوجانبه برای آمریکا و اسرائیل شناخته شد. هنر بقایی دادن آدرس های غلط بود. تفرقه بینداز و حکومت کن. این روزها آدرس های غلط زیاد داده میشود. شعارهای بی ربط زیاد داده میشود. سبزهای جعلی بسیار شده اند. آیا نباید از تجربه نهضت ملی از تجربه آیت الله کاشانی و دکتر مصدق عبرت گرفت؟ در خانه اگر کس ایت یک حرف بس است"
مظفر بقایی های امروز ما چه کسانی هستند که در برابر هرگونه پیشنهاد مصالحه ای جبهه میگیرند و شعارهای افراطی را به شدت هرچه تمام تر پررنگ میکنند تا آتش اختلاف شعله ورتر بماند؟
این بار که آمدم زیارت خجالت کشیدم. شما اینهمه دوست داشتید مشهد بیایید ولی نشد. پنج سال که کلا حصر بودید و بعد از آن هم بهانه آوردند و حسرت مشهد را به دلتان گذاشتند. شما به خاطر ما از زیارت محروم شدید و ما راحت میاییم.
اما میدانم بعد از آزادیتان حتما سری به اینجا زده اید. آقا برای ما هم دعا کنید
یک عمر گندم بهشت را نخوردیم آخرش فهمیدیم میوه ممنوعه سیب بود
محمد قوچانی در سرمقاله این هفته ایراندخت نوشته:
واپسین روزی بود که در سلول ۴۴ بودم. هم سلولی ای داشتم که نجوای شکوه آمیزش با خداوند به صدایی بلند تبدیل شده بود. شاکی بود که چرا زندان است. چون خود را بیگناه میدانست خویش را لایق زندان نمیدانست. از عدل الهی میپرسید و بر طبل ناامیدی میکوبید. به شوخی به سیمی که در سلول بود (و ظاهرا برای تلویزیونی که در در اتاق نبود پیش بینی شده بود) اشاره کردم و گفتم میخواهی خودکشی کنی؟ این را گفتم و زدم زیر خنده که آن سیم آنچنان ضعیف بود که خودش را نمیتوانست نگه دارد چه رسد هم سلولی تنومند مرا. اما او حرفم را جدی گرفت و من هم مستاصل از این همه بی تابی و شوخی بی موقع چاره کار را در تفال به قرآن کریم دیدم و وضو ساختم و حمد و سوره ای خواندم و کلام خدا را گشودم. آیه پانزدهم از سوره بیست و دوم (به ترتیب مصحف:سوره حج) آمد:
من كان يظن أن لن ينصره الله فيالدنيا والآخرة فليمدد بسبب اليالسماء ثم ليقطع فلينظر هل يذهبنّ كيده مايغيظ
هر کس گمان میبرد که خداوند هرگز او را در دنیا و آخرت یاری نمیکند ریسمانی به سقف ببندد و سپس ببُرد٬ آنگاه بنگرد آیا این تدبیر او مایه خشمش را از بین میبرد؟
آن روز ما هر دو از آن سلول به سلول عمومی منتقل شدیم.
از بین پیشنهادات میرحسین (که هگی برخلاف هوچیگری ها دقیقا منطبق بر قانون اساسی است) فقط به پیشنهاد سوم مبنی بر آزادی رسانه ها توجه شود کافی است. چرا که یک رسانه آزاد بقیه پیشنهادات را هم میتواند عملی کند. اگر فقط یک شبکه تلویزیونی آزاد وجود داشت و یکی دو تا از صحنه های درگیری پلیس و لباس شخصی ها با مردم بی دفاع را نشان میداد آیا اینها میتوانستد این شامورتی بازی ها را در بیاورند؟ اگر صحنه زیر کردن مردم با ماشین نیروی انتظامی را مردم روستاها می دیدند باز هم ننه من غریبم اینها را باور میکردند؟
.........
یک روز با یکی از دوستان مشغول صحبت بودیم. ایشان میگفت کی گفته آقای صانعی مرجع است؟ چی شد ایشان یک شبه شد آیت الله و مرجع تقلید؟ این دوست ما خودش مقلد رهبری بود!
من علیرغم احترامی که برای آقای صانعی (ادام الله ظله علی رئوس المومنین و المومنات بالاخص المومنات!) قائلم اما ایشان را در حد یک عالم میدانم نه اعلم. اما شنیدن این خبر کلی باعث تعجب و بیشتر از آن خنده شد. این "ملاکی" که آقای صانعی فاقد آن است چیست؟ این چه ملاکی است که جامعه مدرسین به علت نبود آن آقایان صانعی و سیستانی و وحید را جزو مراجع به حساب نمی آورد؟
بیانیه جالبی بود. و البته عجیب!